با خدا بودن ژست خاصی نداره
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:38
در میکده دوش زاهدی دیدم مست تسبیح به گردن و صراحی در دستگفتم ز چه در میکده جا کردی؟ گفت از میکده هم به سوی حق راهی هستشیخ بهایی
جمعه مثل یه تروجانه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 13:51
جمعه دقیقا شبیه یه تروجانه، روزی که وارد روزهای هفته شد همه فکر میکردن یه روز تعطیل خوبه، اما دقیقا شد دلگیرترین روز هفته، یک روز مونده به شنبه، با یک غروب تنگ که تا سر حد مرگ میتونه اشکتو در بیاره.
جایی برای زنده بودن، تنها دل آدمهاست
-
تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 16:43
از یه جایی به بعد دیگه گیر نمیدی، نه واس اینکه بیغیرت شده باشی نه، واس اینکه دیگه اون قسمت از مغزت خسته شده!
چرا باید ارشد بخونم؟
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:16
هنوز انگیزه ندارم، دلیل دارما اما انگیزه نه کاش نیازی بهش نداشتم
خواهشا سرتون به تهتون پنالتی نزنه
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:16
ازش چندبار پرسیدم تمام اطلاعات گوشیتو به گوشی جدیدت منتقل کردی؟ هربار گفت آره بعد که گوشیو ریست تو فکتوری کردم تازه اومده میگه یادداشتامو میخوام، اونم نه معمولی، با گریه جیغ و داد و کلی حرفهایی که نه در شان خودش بود نه من، گوشی هم شبیه بومرنگ به سمت اینجانب شلیک شد:| حواسش جمع سوالم بود این اتفاق نم...
دلم واس دریا تنگ شده
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:16
گاهی وقتها آدما دوست دارن خودشونو توی دریا غرق کنن، دوست دارن جایی باشن که هیچ غمی توش نباشه، خوب که فکر می کنم این روزها بجز نبودن توی این دنیا جایی نیست که توش غم نباشه، چه غمهای خودت چه غم اطرافیانت، دنیای منم بدجوری غمگین و تکراری شده!
دلم!
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
فکر میکردیم با برنامه نویسی میشه همه چیزو بدست آورد، جواب هر مساله رو اما نمیدونستیم دلتنگی هیچ راه حلی نداره حتی تو بزرگترین پردازنده دنیا...
یادش بخیر
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
یه روزایی بود که میگفتم: یک برنامهنویس هرگز لپتاپش رو خاموش نمیکنه حالا ببین به چه روزی افتادم که دکمههای لپتاپم محتاج گردگیرین
غروب جمعهست دیگه
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
فرقی نداره چند سالته، فرقی نداره مردی یا زن، فرقی نداره تو یه شهر شلوغی یا خلوت غروب جمعه همیشه غروبه، حتی وقتی میخوای وانمود کنی همه چی خوبه و شاده غروب جمعه دقیقا همون لحظهایه که همه چی آرومه و تو دلت نمیخواد اینطوری باشه
ورقهای بیهدف
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
اینروزها کتاب میخرم، یک فصل میخونم، بعد یه نشونه میذارم که دفعه بعد یادم نره کجا بودم و بعدش کاملا یادم میره باید کتابو تمومش کنم
هیچکی اندازه یه برنامهنویس فلسفه حلقهرو نمیدونه
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
دلم یه لوپ میخواد، ازون بینهایتاش، از همونایی که میندازنش دور انگشت دست چپشون!
دیگه نمیخوام رفاقت کنم
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
یه زمانی میگفتن رفیق اونیه که شمارش از بالای لیست پیامها و تماسهات کنار نره، حالاچی؟ حالاهم رفیق معنیش همونه؟
رفیق من، من که رفیقی ندارم!
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:15
یه زمانی خیلی رفاقت میکنی، انقدر عمیق مرام و معرفت میذاری که انگار از پوست و گوشت و استخون خودته، انقدری که حس میکنی براش عزیزی و حتی یه لحظه نبودنت زندگیشو به تشویش میندازه، یه روزی یه جایی میخوای یه کم فقط یه ذره خودتو دور کنی، اونوقته که میفهمی نه تشویشی در کاره و نه هیج خلل دیگهای، زندگیشون به ه...